تبلیغات
تازه ها - سری داستان های کوتاه و آموزنده
سری داستان های کوتاه و آموزنده

(1)

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط، مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی، فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح زود سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیم سوخته ای یافت ...

ولی مـــــــــادر دیگر در این دنیا نبود.

 

***

(2)

روزی فقیری نالان و غمگین از کنار خرابه ای عبور می کرد و کیسه ای را که کمی گندم در آن بود را بر دوش خود می کشید تا آنرا به کودکانش رساند و نانی را تهیه نموده و شب را سیر بخوابند.

در راه زمزمه کنان با خود می گفت: خدایا این گره را از زندگی ام بازکن.

همچنان که این دعا را زیر لب می گذراند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش روی زمین و در میان سنگ ها و کلوخ های خرابه ریخت.

فقیر لب به شکوه گشود و گفت: خدایا من گفتم گره زندگی ام را باز کن نه گره کیسه ام را.

سپس با عصبانیت مشغول جمع کردن گندم ها از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمانش بر کیسه ای پر از سکه های طلا افتاد.

همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خداوند به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.

 

 

ادامه دارد ...



كلمات كلیدی : داستان ، رمان ، مادر ، فقیر ، ثروتمند ، ایران ، بحرین ، عکس ، قضاوت ، دوست داشتن ، دل شکستن ، عجله ، قضاوت عجولانه ، پند و قند ، نکته ، آموزنده ، درس زندگی ، ... ،